پارت پنجاه و هشتم :

میخواستم قبل از اینکه جاوید برگرده با آمین صحبت کنم و خیلی زود برگردم.
اونم از قرار معلوم رفته بود تا اون دور و بر بچرخه و اگه خبری شد به سیاوش اطلاعات بیشتری برسونه و با این کارش بعد از یه مدت طولانی یه فرصت طلایی رو برام به وجود آورد.
قدم هامو تند کردم و از کنار کلبه ی طاهر و نامزدش گذشتم. اگه وقت کافی بود یه احوال پرسی کوتاه با اونا هم می‌کردم، ولی این کارو گذاشتم برای یه وقت دیگÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۲۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • امین

    0

    نکنه امین همون جن قویس

    ۵ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    شاید آره... شاید نه...😌

    ۵ ماه پیش
  • میم

    8

    نه اون دوتا الناز و پیام بودن ونه آمین آدمه،میخواد بین پیام و امیرحسین رو بهم بزنه 🙏🙏🙏

    ۱ سال پیش
  • سادینم

    0

    ایشالا که آمین ادمه مگه نه؟😂

    ۱ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    انشاالله 😶😶

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️